شرح حال

حال دل،افکار و درونیاتم

تبلیغات تبلیغات

بیست و شش

امروز که داشتم به خودم سرم میزدم مامانم بالاسرم نشسته بود و با تعجب نگاهم میکرد،بار اول نتونستم از خودم رگ بگیرم و بار دوم که شد،مامانم گفت چقدر راحت به خودت سوزن میزنی. این جمله اش خیلی به فکر فرو بردم،راست میگفت من با خودم بی رحمتر از بقیه ام. سین بعد از چندوقت باهام احوال پرسی کرد و مثل قدیم نگفتم که چی شده،فقط گفتم خوبم همیشه ته ذهنم این بوده که باید حقیقت رو بگم،باید از دردام بگم تا ازشون کاسته بشه اما همیشه نتیجه ی عکس داشته چون بقیه دلسوزی میکردن و
شرح حال ، ۱۴۰۲-۱۲-۱۹ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها